مهمل



گرداب اگرم به خود گرفتارم کرد

کور آن گرهی که بسته در کارم کرد


خون دل شدن آسان نبود جز به رهی

کان ره که گرفتار بدان یارم کرد


در قامت هر بلا شود نشانی جستن

از رحمت مرقومه‌ی آنکه غمبارم کرد


ای پا بخراشیده به هر خار و خسی

زندازه برون نیار که اندازه سزاوارم کرد


بدنبال درِ رفتن در این دالان گرفتارم

به هر سوی می‌روم دیوارُ من درگیر دیوارم


به سوی نور می‌گردم بدنبال معمایی

که حلش چون گره افتادم در کارم


سرم را می‌کشم در سوی تاریکی

به ظلمت راه می‌جویم به ظلمت نیز ناچارم


چراغی گر به بن بست است پیدا کو

که گویم عاری از افعال تکرارم


مرا گر عالمی راهی نشان ده سوی مقصد 

سالها من در خم و پیچ گرفتاران گرفتارم


به حسرت گشته‌ی رویایم بدل تا نور بگشاید

تمنایی که گاهی می‌دهد هر لحظه آزارم


درون گنجه‌ی خالی غمی پنهان گرفتست

گریبان صدای پیر زن را

به عطر کهنه‌ای می‌پیچد از هیچ

تمام خانه

سرگردان من را

بدور بچگی شالیست قرمز

صدایی می‌شود پیچیده در گوش

به اذن در که لولایش به ناله

کند آهستگی را خواب مدهوش

سری در کاموای گرد قرمز

بدنبال معمای گره بود

که ماهی سیب قرمز رنگ تنگی

درون سختی گنگ سره بود

درون گنجه خالی می‌شود خاک

به آتش‌های گرم در زمستان

حلب می‌گوید آن را ترک وقتی

نمانده جز ذغالی برق دندان

گره می‌گویم و قرمز گره نیست

و دستی که در این دیوار با شوق

به سیبْ افتاده دنبال پیامی

که می‌غلطد و چرخش را بزه نیست


بیا کمی تفتیش عقاید کنیم

بعدش یکم بحثای زاید کنیم


به هم دیگه بتوپیم و فش بدیم

به قاضیا کلاه و چکش بدیم


داد بزنیم و نشنویم مخالف

علی صفی ، لطایف الطوایف


بیا بریم ناهار حسابت با من

مشکل شرعی حجابت با من


بریم فلافلی با ترشی و سُس

دست شویی مردان آن جلوس


بعدش چی می‌چسبه، اگه گفتی، چای

آخرشم باید بدیم به همدیگه بای



دلم می‌خواد طناب دارت باشم

تا آخرین نفس کنارت باشم


مثل گیوتین ببوسم گردنت

خبر دارم که خیلی‌ها .


دلم میخواد ترقوه‌ باشم برات

یه عالمه تجربه باشم برات


یه نکته‌ای که میشه مارکر کشید

با تاکسی هم میشه مسافر کشید


میدونستی  خوشبختیت آرزومه

شعرم تو این لحظه دیگه تمومه



کاش گوسفند بودم

در دل مرتع سر سبز به دنبال علف

می‌خرامیدم و می‌دانستم

زندگی نشخوارست

آنکه دل در گروی کس دهد آخر کارش

مردن از زندگی دشوار است

لذتی نیست که با غصه بیامیزد حال

خون از این سر که بیامد خوشحال

خط بطلان به تن دیوار است

کاش گوسفند بودم

یا که مرواریدی

در دل تار شبانگاه صدف

به خیال بوسه‌ی گردن سیمین رنگت

جز به این خیل نمی‌ماند هدف

سر به زیر آوری و حلقه شود

مثل دستی که



تو دنیایی که گربه‌ها مجیدن

 َِاَبَر هامون که دیگه آندره ژیدن


تو این عصر طلایی گروتسک

سلب‌هامون یه وندال جدیدن


تو سبک کپیسم اگه کار می‌بینی

خانمْ میلانی واسه‌تون کشیدن


فالوئر کیلویی می‌فروشین؟

آرتیستامونم تو کار خریدن


اگه زیاد عکس و خبر ندارن

یا گم شدن یه جوری ناپدیدن


عکس کنار محتضر ندارن

تو ی کف یه عکس تو جریدن



گربه بودیم و سوسیس منقضی یخچال را می‌خورد

سینه‌‌ی سردی به سیخ خسته‌ای هی بال را می‌خورد


چشم هرزه گر چه دنبال نگاهی بود

گریه اما با دهان بسته گوش لال را می‌خورد


قرمزی بر سیم داغِ منتظر تَریاک را می‌دید

مردک بیچاره امّا فعل استعمال را می‌خورد


در میان سطل‌ها می‌گشت و می‌فهمید

اشتهای کور با چشمان خود امیال را می‌خورد


عنکبوتی که به فرش تار او رد مگس گم بود

جبر دنیایش حیات کوته اطفال را می‌خورد


در قفس آن طوطی بیچاره‌ی در حال اضمحلال 

بعد بیرون جستن اقبالِ مردم فال را می‌خورد


کوچه‌های سوت و کور زندگی را گرد استقبال

تور دروازه همیشه تیم استقلال را می‌خورد


تا فضای شعرهایم با تو می‌آمیخت

کاوه‌ای زآفاق می‌آمد و سبزِ شال را می‌خورد


نفسم حبس نشد جز به تماشای تو دوست

نشد این دیده‌ی تر باز به دنیای تو دوست


رفته از یاد زمان عشق و از آن خاطره ماند

من و بیچارگی و شور غزلهای تو دوست


می‌گزم لب نکند رفته ز یادت باشم

که گرفتست مرا در قفست جای تو دوست


تلخ تکرار غم و هول پریشانی شد

شور شیرین‌تر از این تلخی لبهای تو دوست؟


عصمت ثانیه‌ها در قسم ساحت عشق

می‌برد گردن باریک مرا پای تو دوست


زندگی ه‌ی خونیست که در خاموشی

می‌کند خواب مرا در تب رویای تو دوست


می‌توانی بسرایی غزلی مرثیه‌ای بر سر خاک

که فراموش کنم مرگ سخن‌های تو دوست


شده چون گرزِ گران ، گوشت گران گوجه گران

من و اندوه سر برج و دو چشم نگران


کرده‌ام در صفِ هر چیز من این عمر تلف

کرده‌ام در صف هر چیز جدل با دگران


بخری باید از این پس به‌گرم کاهو را

اگرم بهر قناعت شده بودی تو وِگان


همه‌ی آنچه گران گشته ولی هست بدان

باعث سکته و حُنّاق و زوال و سرطان


به دلارست هر آن چیز که اندیشی آن

بجز آن مزد که گیریم من و تو  به قران


زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست»

که شده وعده بهمراه فرو بردن نان


گره از مشت تو واکرده صدایی که در این عربده بود

زندگی قصه‌ی کوچیست که از غافله‌ها پر زده بود


من در این غافله در گیر معمای سئوالت بود

و جنونی که از این غافله باز آمده و سر زده بود


می‌شود قله‌ی خوشبختی این خوان پر از نعمت بود

می‌شود کهنه خیالی و  لبی یاد تو نشتر زده بود


سولماز

می‌خواهم از این قصه فراموش شوی

اما نمی‌شود

آن کوچه‌های پر از گرد و خاک و غبار

آن گلهای پلاسیده و خشکیده توی پارک

آن صندلی سیمانیِ ترک خورده

آن آسفالت‌های شکسته

آن ساختمان‌های نیمه‌کاره

آن سقف شیروانیِ کنارِ کوچه

آن خستگیِ گمشده در تاریکی

آن غرقه که در بیمارستان

پشت چشمان ترنم فهمید

زندگی لبریز است

می‌خواهم فراموش شوند

اما نمی‌شوند

مثل زگیل چسبیده‌اند به زندگی

با شور و شوق

و در هیبت یک تقویم کهنه روی میز


پسرک لم داده

به نگاهی که تقابل دارد

با دو پای خسته

از زمان بسیار

صندلی‌ می‌خوانند

و صدا در گوش ما می‌پیچید

یک نفر خواهد خواست

جای او خواهد داد

هیچ کس را رمق خیری نیست

که بگیرد میله

با دو دستش محکم

مردک بیچاره

مزه را می‌فهمد

در سر انگشت خیالاتش خوش

یک نفر بر می‌خواست

جای او را می‌داد

و در آن خستگیش گم می‌شد

پیر مرد نالان

ازدحامش پیدا

پشت فرسنگ صدا می‌پیچید

هدفونی در گوش

پسرک هِی می‌خواند

زندگی رنجی نیست

که در آن برخیزیم

و صدا گم می‌شد

پشت این پرچین‌ها

که پسر صندلیش را محکم

به خیالش می‌برد

تا ته آن جاده

که به راننده بگوید برخیز

خواب ،‌ ایستادنت را می‌دید


پرچم بیچاره

روز و شب می‌بارید

بر سرش باران‌ها

سایه می‌شد ابری

خسته‌ی طوفان‌ها

گاه مدفون می‌شد

در بر بوران‌ها

زندگی ، معنی بود

فاتح انسان‌ها

قله روزی می‌مرد

و مذابی می‌برد

تا به سوی دشتی

در دل دالان‌ها

پرچم فتحت را

بر کدامین قله

برزمین افکندی

تا بگویی فتحش

با چونان و چندی

با دل خرسندی

پرچمت را یک شب

گوشه‌ای می‌کارم

سبز خواهد شد

زرد خواهد شد

آرزو چون پژمرد

پرچم بیچاره

کوچه‌ها را در باد

بی‌امان می‌رقصد

بر سر هر قلّه

در جهان می‌رقصد

بی‌دلیل و منطق

بی‌هویت یا اسم

پرچم خوش‌رنگی

رنگ خون می‌گیرد

تا بگیرد رنگی

فتح هر سودا را

پرچمت افکندی؟

های ای مرد بگو

مرد

چُش


سولماز

گذشت

یک سال دگر

بی آنکه مرا خاطرت از یاد رود

عمر بیهوده من بود

که نفرین کردی

تا ابد در بر این خاطره

بر باد رود

خسته‌ام

امیدوار

لحظه‌های سپری در پی فروردینم

تا به اندازه‌ی یک سال دگر

یاد بیاید این را

که بر این سفره‌ی چیدنهایم

بوده تنها سینم

بر سر این سفره

که نمی‌شد پیدا

در پی جستن کرد

نام او را دیگر


دره‌ای در پیچ و تابی خشک

در مسیر سنگ‌های خسته می‌گوید

هِی

یادش گرامی باد

آن همه سیل و تگرگ و باران تند و باد

یاد آن روگاری را که می‌رقصید

در خروشان لحظه‌های سهمگینم

چوب‌ها چون برگهای زرد

در گل آلودی من هموار می‌اندود

زخم برهان تو در شمعی که می‌خواند

صبح باید شد

بر شب بی‌خواب شاید

دره‌های خسته می‌غرند

در بادهای خُشک

در گلو سنگی گرفتار صدای مرده‌های خسته انگارست

موشکی از دست کاغذ گونه‌ای رقصان

می‌خورد بر سنگ‌های گرم تابستان

درّه‌ای اندوهگین از ه‌های خون

در مسیر شوره‌زار خویش می‌خواند

هِی

یاد باد آن روزگار سیل و غریدن

در پِی هر کوچه مردی را به خود بردن

شیونی از خانه‌ای برخواستن را

یاد باد

آن خانه‌های سیل در بستر

کوچه را می‌برد با خود خواب

و پر از شن می‌شد آن هنگام

که به گرد کوچه می‌آلود

مرد در آبی

سیلکِ طغیان

موم در دستی

خانه‌ای ویران

حال می‌خشکد

گریه بر من خیس

سنگ‌هایم میل غلطیدن

در میان سینه‌ی سردند

کو ولی راهی که بگریزیم

شوره‌زار  زندگانی را

هِی یاد باد

سیلاب



بیا ما هم غریب و خسته تن باشیم

سکوتی خسته اندر انجمن باشیم


بسازیم و در این مرداب بی‌همراه

صدای غار غار هر زغن باشیم


بیا بیچاره تر از هستی مفلوک یک لیسک

که افتاده بدور از خانه خود در چمن باشیم


بیا دردی که در بنیاد هستی مانده آلوده

گرامی‌تر ز برزخ سالهای در کفن باشیم


صدا می‌خواهم از باران به گوش خویش فرماید

نسیمی بودن آلودست باید چون گون باشیم


مرگ یعنی که دلی باشدُ آن شاد نباشد

سینه‌ات کلبه‌ی متروکه اضداد نباشد


پر پرواز بچسبد به تن خسته‌ی کوکو

قفسی باشد و آزاده‌ای آزاد نباشد


مرگ یعنی که به پر از شیره‌ی خشخاش

تیغی نرسد طعمه‌ی معتاد نباشد


مرگ یعنی که بجز کاخ بهشتت

شجره‌ی نامه‌ی آباء تو آباد نباشد


مرگ یعنی که فراخوانده شوی صبح

 تیغ باشد و تماشاچی و جلّاد نباشد


مرگ یعنی که تنت را بفروشی

روح پژمرده‌ی تو هم صف قوّاد نباشد


مرگ یعنی که تو را قند بیافتد

شهر ویرانه‌ شده‌ات را دو سه قناد نباشد


مرگ یعنی که ارم را بنهی پا

بر سر درگه آن جلوه‌ی شدّاد نباشد


مرگ یعنی که بیافتد ز تو چادر

و تو در جانب ون گردیُ ارشاد نباشد


مرگ یعنی که به امید جهان گوش کنی باز

آن چه گلچین شده ات شاد نباشد


مرگ یعنی که تو حاضر به کلاسی

که شده هفت به پا باشیُ استاد نباشد


سنگ بودیم و سرت آرامش ما بود

بوسه‌ بر پیشانی تو خواهش ما بود


سیل می‌آمد و می‌غلطید در این راه

زندگی غلطیدنی در سایش ما بود


کوچه‌ها را فرش می‌کردیم و می‌دیدیم

رقص باران لذت آرایش ما بود


گوشه‌ی یک جاده‌ی ویرانه می‌ماندیم

مرگ گنجکشان لرزان چالش ما بود


در شمارش‌ کردن چندین پریدن بود

دست بر رودی که نقلش زایش ما بود


سنگ بودیم و سرت آرامش ما بود

انهدام کوچه ها در رانش ما بود


پر شدیم اندر میان سینه‌ی گرگان

کینه‌‌ی خانم بُزی هم دانش ما بود


هر چه خواهی گو که ما آنرا به ارزانی دهیم

هر که دل بنند به ما دل را به او آنی دهیم


خسته از دردیم و درمان خستگی را چاره نیست

منزلِ آباد و امن خویش را بر سیل ویرانی دهیم


زنده بودن فعل تلخ سرگذشت خام‌هاست

سر به سوی منزل هر شور حیرانی دهیم


سهل می‌انگاردم این صندلی کهنه باز

جاده می‌بالد بر من و ما که بدان جانی دهیم


هر چه خواهی گو که ما سنگیم در پیکار خون

سر به زیران غم آوردیم و حیوانی دهیم




مسیر زندگی تغییر خواهد کرد

زمانه قصه را تحقیر خواهد کرد


به دنبال خوشی گشتیم و در گشتن

نجستن این جوان را پیر خواهد کرد


چه بیهوده به رویا بسته بودم دل

که این کابوس را تعبیر خواهد کرد


در این انبار کاه درد با ماتم

چرا سوزن همیشه گیر خواهد


گرسنه خواب‌های خسته را بی‌شک

خیال و غصه خوردن سیر خواهد کرد


اگر اقبال هم روزی به در کوبد

نشانی منم تغییر خواهد کرد


همیشه بخت بد می‌آیدم فی‌الفور

وِلی کام خوشم هِی دیر خواهد کرد


به رسم ناخوشایند زمانه گر گرفتارم

مرا دنیای ناخوش *یر خواهد کرد


مرادم را اگر خر باشد خواهم سوارش من

خرم ، چون خر مرا هم زیر خواهد کرد


ولی همواره با این زنده‌ام یک روز

خدا این چرخه را تعمیر خواهد کرد


سولماز

بگو

شب کجا با تو غم‌انگیزم کرد

بر سر شاخه سیبی

که تو سرخش بودی

زندگی برگ غم آلوده‌ی پاییزم کرد

و مرا از غم کشت

زادگاهی که تو شوقش بودی

نغمه‌ی حزن و بلا را شاید

بر سر قافیه ذوقش بودی

سولماز بگو

چه زمان برد ز یادم لبخند

تلخی چایی یخ کرده سرد بی قند

تا به دنبال تو در کوچه‌ی بیمار بگردم

شب را

و بگویم سولماز

چه زمان خواب مرا می‌آشفت

بر بیاشوبُ بگو با من چند

زندگی پیشتر از من دیدی

که در آن خاطره‌ها

هم خوبند

هم بدند از همه سو

گر نشود شادی دید

و سری را در بر

جاده هم مقصد و هم جاده‌ی بی‌پایانست

شب بلندست و سحرگاهانست

دود سیگار خوش از پایانست

سولماز بگو

در کدامین لبخند

شهر ما را گم کرد

آخرین از ته دل در چه زمان طاقت کرد

و پس از آن پژمرد

و مرا از من برد

و تو را از همه آنچه بودی

تو بگو یا با من

یا به انگشتر زخمی قسم فردا را

که تر از خونِ ماست

پس این لحظه که گم کرده در این ویرانی

سوت بی صاحب شب‌های پر ازرویا را

سولماز بگو

اگر از حرف من ات دده‌ای


پاداش زنده بودن یک عمر درد و درمان

در سینه‌های بی غم آشفته زخم و حرمان


لذت غروب دردی در گوشه‌ی خیالست

آشفته می‌نماید این غصه‌های عریان


در می‌نوردم از خود این سنگ بی صدا را

در گوشه‌ای نشسته در گوشه‌ی خیابان


ای رنجم از بریدن در صحنه‌ی دویدن

در پشت هر غروری صد لذت پریشان


می‌آیدم به سویت شعر از لبی بریده

خاموشی مدامی درمان نگیرد از جان


ایمان به این ندارم کز لذتی بریدن

تا لذتی چشیدن با رنگ و چنگ و الوان


مانده به دست سردم یک لقمه‌ی نان گندم

گو مانده در سرابم افسانه‌ی خدایان


زخم پایستگی زندگی آدم‌هاست

تا به این قائله پایان بدهد میراندن


عاقبت چله به سر می‌رسد و می‌خندی

مرگ بهتر شده از این همه محزون ماندن


لابلای نفس‌ات می‌میری ، خسته اندر قفست می‌میری

تا بجنبد به تو این معنی‌ها، تا به بانگ جرس‌ات می‌میری


زخم پایستگی زندگی‌ آدم‌هاست

تا به این قائله پایان بدهد میراندن


تا به گوشی که فرو رفته در این اذن دخول

گور تلقین کسی چون تو بدان را خواندن


در سر صحنه تهی می‌کردیم ، قالبی را که گهی می‌کردیم

شب بدنبال درازای قفس ، از پس ده چه نهی می‌کردیم


دربدر دنبال کارم کار نون و آب دار

هر کجا مسئول می‌خواهد منم دنبال کار


کس ندارد در بلایا هیچ از تو انتظار

وقت بیکاری مگس‌ها را دهی دائم فرار


بی‌تحرک بی‌تکان و بی‌نگاه امضا بزن

بر ورق‌هایی که بر میزت ولو گشته هزار


می‌کنی گاهی فقط غرغر و گاهی هم تشر

میزنی بر زیر دستت تا کند اندازه کار


گر بیافتد اتفاقی روی میزت استفاء (استفعا)

می‌شوی مشغول در ارگان دیگر برقرار


آرمان من این شغلست و دائم می‌کنم

از خدا این را طلب تا من شوم سرمایه‌دار


خانه‌ای را می‌کنم من ابتیاع از بحر خود

چند ماشین و زمین و پارتی‌ِ بیشمار


در پس ذهنم ولی گوید کسی اینک خیار

ای بزک آید ، نمیر، آخر در بهار


تو به این قلب آکنده از آه من نود بده

نصفه شب یا سحر هر زمان شد بده


نود بده تا بشوره غمامو تنت

در کنار وبت هم زمان نود بده


من نمی‌گم که هر آن بده نود به من

وقت گل‌ دادن شوکران نود بده


هر زمان که دلت خواست تحسین بشی

به تلگرام من همچنان نود بده


ترس از اینکه بشه فیل تر باعثه

که نمیگم که عریان ، نود بده


نود بده تا که عادل به یادم بیاد

تا دو شنبه بشه جاودان نود بده


چون هواخواه تاجی که در فکر بُردم

من فراوان گل از هر چه گل بوده خوردم


گر نیامد به چشم پر اندوه من خواب

زیر قرمز مدامی که بودم  شمردم


با خیال به صدر آمدن زنده گشتم

شد پدیده چنان و چنین ساده مُردم


کرده‌ام بر شفرها دلم خوش ولی حیف

عاقبت بر چنین عاقبت چون فسردم




مثل سگ در پی استخوان بودیم

در بدر در پی دو لقمه نان بودیم


گوشمان تیز سکه‌های مردم بود

روز شب سوی این و آن بودیم


گفته بودم که در خیال بخشایش

از خداوند خواب در آسمان بودیم؟


گر چه برداشته  فاز استغناء

در پی پولدارن  دوان بودیم؟


ما هماره چون خلق بی‌مقدار

ما سیاهه‌ی لشکر بهتران بودیم


در صف قیاس‌های مسمومان

کاسه لیس شام شوکران بودیم


شب سراب ه‌های خونمان

خسته سنگین‌ترین ترانه خوان بودیم


وقت خواب‌های خوش ولی به کابوسی

در ورای سوگواری زمان بودیم


ما درام‌های تراژیک و سیاه

در کمای فضله‌ی مرغ جان بودیم



بی‌سبب نیست که ما را سببی نیست حیات

دهد این بی‌سبب بی‌سببی را که نجات


خسته از گردش بیهوده به دنبال خودم

گر تو دانی بنما بر من بیچاره صراط


گشته‌ام در پی ویران شدنم خاکستر

آتشی را که تو انداخته بر خرمن ذات


لب بدوزیم و سخن کم تا نشود راز مگو

بر کسی فاش که ما خفته خوابیم و ممات


گشته ابر و مه خورشید و فلک سخت گشاد

کمر همت ما گشته شل از همتِ باد


یاد آن فربهی و روزبهی ها خوش باد

حال بر پیکر آن کنده منم مغز مداد


روزگاری که در آن لقمه زنی بر خونت

طمع از خیر کسان نیست که آیند به داد


با من خسته از این جور و جفا و مکان

از ازل داشته تا روز ابد سخت عناد


شده زائل دگر این عقل سلیم‌ام لیکن

دگرم نان به کفم ناید و گردیده کساد


هر کسی را که فرستاده ببینی به رهت

عاقبت پی ببری آمده تا دسته ***اد


روزگاریست مرا منزل امنی نبود

گذرد روز و شبم بر سر هر خرِّ مراد


بارندگی و بوران ، سیل است و بلا ما را

هر سو که بچرخد سر ، بینی تو بلایا را


رعدست و تگرگ و باد ، این عاقبت ما باد

در مجلس عیاران ، گردند همه اضداد


مستیم به مستوری افسانه‌ی ما میراست

گر سر شکند آخر سرمایه‌ی ما دنیاست


بازندگی و بردن هر سر که نهی بردست

سر بر سر این بازی ترسیم زمین خوردست


سرمازده بر این دشت گل‌ها همگی مرده

افسون شده در عادت چشمان فرو خورده



تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

خرید و فروش قسطی لوازم خانگی و دیجیتال دیبا دیزاین عکس خنده دار سیاسی. فرهنگی و تفریحی زرین وب article سریعترین و بهترین راههای کسب درآمد رایگان از بیت کوین حسابداری نوین دانلود تحقیق روزگار خوشی در راه است، می دانم.....